هفته اي كه بد گذشت
هفته اول زندگي دخمل بابا واقعاً نمي دونم بگم چقدر بد گذشت
هم واسه ضحي كوچولو و هم واسه خونوادش
از بس حالمون بد بود كه ديگه نتونستم بيام يه مطلب بزنم
الان كه اومدم مطلب بزنم مطمئن شدم كه ضحي كوچولو زميني شده و ديگه رفتني نيست
اره درست شندين رفتني
2-3 روز اولي كه تو بيمارستان بود يكي از شبا يك اتفاق مي افته كه هنوز معلوم نشده چطور شده بود كه ضحي كوچولو حالش بد ميشه و حالت تشنج بهش دست ميده و طوري حالش بد ميشه كه تنفس قطع و فقط با دستگاه و تنفس مصنوعي زنده مي مونه !
و به قول خودمون اتاق سي سي يو ميره !
اين چند روز چون بخش اطفال رو مرد راه نميدن مامان بزرگ ضحي(مامان خودم(بابي ضحي)) همش به ضحي كوچولو سر ميزد و احوالاتش رو از دكتر جويا مي شد.
من و مامانش به خاطر اينكه شوكه نشيم يك روز بعد از اين ماجرا وقتي كه حال ضحي كوچولو بهتر ميشه متوجه قضيه ميشيم نمي دونين من چه حالي پيدا كردم وقتي اين قضيه رو شنيدم دوست داشتم زار زار گريه كنم بغض گلوم رو گرفته بود ولي هر طوري شد جلو اشكام رو گرفتم !
ولي بقيه خونواده از جمله مامن بزرگا و مامن ضحي اينقدر ناراحت شدن كه گريه مي كردند و فقط هممون دست به دعا شده بوديم كه خدا انشالله ضحي رو سالم بهمون بر گردونه !
ولي متاسفانه دوباره ضحي يه تشنج مجدد داشته ولي .....
شايد بگيم در حد معجزه كه خدا دوباره ضحجي كوچولو رو به ما برگردوند
مامان بزرگ ضحي از يكي از آشنا ها آب زم زم گير آورد و رفت دست وصورت ضحي را با اون شست و كلي هم نزر و نياز واسش انجام داديم
تا اينكه ديروز صبح خبر دادند كه مامانش بياد شير بهش بده يعني واسه اولين بار اجازه دادن كه شير بخوره !
نميدونين چه حالي پيدا كرديم كه ضحي رو خدا دوباره بهمون برگردوند
امروز هم مان ضحي رفته بود شير بهش بده كه خودم عضري اجزاه گرفتم و رفتم ضحي رو داخل دستگاه ديدم
واي خداي من نميدونين چقدر كوچولو بود
موقعي كه به دنيا اومد 2 ونيم كيلو بود ولي الان اين چند وقته از بس سرم بهش وسل كردن همش زخم و زيليش كرده بودند.
تو اين مدت خيلي لاغر تر شده بود
حالا دكتر گفته اگر همينطور حالش خوب باشه 1-2 روز ديگه مرخص ميشه
فقط حالا اين شب عيدي واسه ضحي كوچولو من دعا كنين كه زودتر حالش خوب بشه !


هفته اي كه بد گذشت
